آشیو برچسب ها:داستان

فقیر واقعی

داستان گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت ...

ادامه مطلب »
آموزش وردپرس | قالب وردپرس | افزونه وردپرس